خانه انجمن ها انحمن معاد نه به فخر فروشی

در حال نمایش 1 نوشته (از کل 1)
  • نویسنده
    نوشته‌ها
  • #10854
    user005
    مدیر

    شخصی به نام احمد_بن_محمد_بزنطی می گوید :

    روزی امام_رضا علیه السلام مرکبی را برای من فرستادند . من نیز سوار شدم ، خدمت آن حضرت رسیدم و تا پاسی از شب خدمتشان بودم .

    سپس آماده ی رفتن شدم .

    حضرت فرمودند : فكر نمی كنم در این موقع بتوانى به مدینه بر گردى ؛ امشب را نزد ما بمان و صبح به برکت خداى ـ عزّ و جلّ ـ حركت كن .

    حرف حضرت را اطاعت کردم .

    آن گاه به کنیزش فرمود : ای کنیز ! رختخواب خودم را برایش پهن کن و ملحفه ی مرا که در آن می‎خوابم بر روی او بکش و بالش مرا زیر سرش بگذار .

    بزنطی می گوید :

    پیش خودم گفتم : چه کسی به افتخاری که امشب نصیب من شد دست یافته است؟! خداوند این موقعیت و منزلت را برای من نزد امام رضا علیه السلام قرار داد که به هیچ یک از اصحاب ما نداده است. امام ، مرکب خود را برایم فرستاد که سوار شدم ، رختخواب مخصوص خودش را برایم قرار داد ، در ملحفه ی او خوابیدم و بالش خودش را برایم نهاد . هیچ یک از اصحاب چنین توفیقی پیدا نکرده است .

    در همین حال ، که امام با من نشسته بود و من در دلم این سخنان را می‎گذرانم ، به من فرمود :

    ای احمد ! روزی امیراالمؤمنین علیه السلام به عیادت زید_بن_صوحان که مریض بود رفتند و زید به واسطه ی آن به مردم فخر می‎کرد .

    مبادا نفس تو، تو را به فخر بکشد ! در برابر خدای متعال فروتنی و تواضع کن .

    « … يا أحمد ! إن أمير المؤمنين أتى زيد بن صوحان في مرضه يعوده فافتخر على الناس بذلك ، فلا تذهبن نفسك إلى الفخر ، وتذلل لله عزوجل »

    منبع :
    عيون اخبار الرضا ، ج٢ ، ص ٢١٢ و ٢١٣

در حال نمایش 1 نوشته (از کل 1)
  • شما برای پاسخ به این موضوع باید وارد شوید.
فهرست